طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۹۳ - ۲

چه غافل خفته‌ئی برخیز صبح اینک شراب اینک

وگر باور نداری دیده بگشا آفتاب اینک

مرا رنگ از رخ چون آفتابش ماه تابی شد

دلا گر منکری رنگ من اینک ماهتاب اینک

بغارت برده حسن عارضت سامان گلشنها

وگر باور نداری صد گلستان خراب اینک

شتابی کن دلا شاید گریبانش بچنگ آری

که خوش مست و خرامان میرود عهد شباب اینک

زغیرت ایکه موئی بر بدن داری بیا بنگر

که یاد زلف او چون داردم در پیچ و تاب اینک

خوش آن طالع که گوید شاهد مقصود کین مسکین

بدست آرزو بگشا گره، بند نقاب اینک

دلا گر دشمنی با راحت اینک ذوق بیداری

وگر بر بستر نازت سروکار است خواب اینک

یکی بر آتش دلها فشان از جوی غم آبی

که خلقی را بزیر تیغ دارد اضطراب اینک

دل بریان و اشک لاله‌گون پیش آرم و گویم

چرا افسرده‌ئی «طالب» شراب اینک شراب اینک