طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۹۲

زهی جراحت جان از لبت گدای نمک

تبسم شکرین تو خون بهای نمک

شکر بنسبت لعل لبت دمی صد بار

چواهل معذرت افتد بدست و پای نمک

رخ تو آتش و بروی دهان تو نمکست

تکلم تو بآتش در او صدای نمک

محیط پر نمکت از چه گشت گریست

ز حسرت لب لعلت بهای‌های نمک

نمک سپید علم گر کند چو صبح نهان

لب تو کوس ملاحت زند بجای نمک

در آتشست نمک از جراحتم هیهات

چرا زشهد لبت شد جدا سرای نمک

لب دلم بشراب کرشمه معتاد است

چنانکه دیدهٔ زخمم بتوتیای نمک

برای دیدهٔ زخمم بسرمه آمیزد

گهر ز سودهٔ الماس سرمه سای نمک

لبت چو آب نمک خنده خون شکر ریخت

شکر فدای نمک شد نمک فدای نمک

بگو چه شهد ملاحت فشانده‌ئی «طالب»

که رشک نطق تو میبارد از ادای نمک