کرشمه نازک و لب نازک و سخن نازک
ز فرق تا بقدم همچو طبع من نازک
کسی که دیده بناگوش او شبی در خواب
نیایدش بنظر برگ یاسمن نازک
بعهد نازکی لاله زار عارض او
گمان مبر که گلی روید از چمن نازک
هزار سوزن رشکم فزود بر مژگان
کس که بر تن او دوخت پیرهن نازک
فغان که از گل و آب صنم نمیجوشد
کرشمهئی که شود طبع برهمن نازک
مگر ز غمزهٔ شیرین به تیشه داد الماس
که لوح فتنه تراشیده کوهکن نازک
چنان گداخته جوش خیال «طالب» را
که مو بمو شده چون فکر خویشتن نازک