میزنم غوطه در شراب سرشک
غسل دل میکنم به آب سرشک
غیر مینای دل نمی بینم
شیشهئی در خور گلاب سرشک
گل دماند ز دامن مژگان
ابر طبعست آفتاب سرشک
چند برهم گره زنی مژگان
بند بگشای از نقاب سرشک
جز تو کس را نداد ساقی بزم
مستی چشم بی شراب سرشک
شایدم بگذراند از گرداب
میزنم دست بر رکاب سرشک
ملک چشم سرشک را ز نقاب
مژه بندیست بر نقاب سرشک
جگر افشان ز دامن مژگان
گهری نیست در حساب سرشک
کف آتش ندیدهئی «طالب»
دیده بگشای بر حباب سرشک