طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۸۵

همه ذوقم ز می پرستی عشق

آبروی گلم ز مستی عشق

چون غباری که خیزد از ره شوق

سر بلندم ز یمن پستی عشق

دل نهادم بطاق عرش ولی

چکنم با دراز دستی عشق

شیشه بر سنگ زن که می نشود

مستی می خمار مستی عشق

ندهم دل بحسن شاهد عیش

من و ذوق و الم پرستی عشق

نیست شو در وجود خود «طالب»

وانگه اقرار کن به هستی عشق