دلالتم بره فقر میکند توفیق
خوشا دمی که شود بخت با رفیق رفیق
اگر عمیق بود بحر جای حیرت نیست
بحیرت از دل خویشم که قطرهایست عمیق
مرا که عیسی وقتم غذای روح بس است
نیم ستور که باشم نیازمند علیق
بخواب میمکم اینک لب تصور یار
چو تشنهئی که کند رفع تشنگی به عقیق
درون سینهٔ صافی بود دل «طالب»
بسینهئی که بدریای رحمتست غریق