طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۸۰

گیرم بپذیرد ز کسی یار تکلف

گو آنچه توان کرد بناچار تکلف

لطفی است ز اندازه برون گر بنماید

ساقی دو سه پیمانه سرشار تکلف

در بزم حریفان تهی پای مبادا

احباب کنندت سر و دستار تکلف

مخموری هجران تو خمیازه کشم کرد

وای ار نکنی جرعهٔ دیدار تکلف

در قیمت جنس این همه کوشش چه ضرورست

گیرم نکند کس بخریدار تکلف

تا کی بحرم زهد فروشان نکنندت

یک رشتهٔ تسبیح گره دار تکلف

زین دیر مغان رو که یکبار نمایند

از هر طرفی صد بت و زنار تکلف

جان و دل و دین ساخته‌ام جمع دریغا

یاری که کنم جمله یکبار تکلف

حدیست تکلف را زآن حد نروی پیش

انعام شود، گشت چو بسیار تکلف

«طالب» ز توکر جان طلبد غمزهٔ جانان

زنهار تکلف کن و زنهار تکلف