سیر گل و هوای گلستان و گشت باغ
فرع دل و دماغ بود کو دل و دماغ
سازد کلوخی ار فلک از خاک کوی او
دلها بر آن کلوخ نشینند چون کلاغ
از بسکه سینهها شده مشتاق سوختن
بتوان بیک فتیله نهادن هزار داغ
منعست آب تیغ تو بر تشنه ورنه من
صدره ز خضر کردهام این چشمه را سراغ
دارد ز دود نالهٔ من گلبن چمن
شاخی چو بال بلبل و برگی چو پر زاغ
چشمت ملول گشته ز گلزار دلفروز
آری فسرده رنگ شود نرگس از چراغ
«طالب» دهان ساغر می خونچکان ز چیست
چشم تو بوسه داده مگر بر لب ایاغ