طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۶۸

دل نوش خواست جورکش نیش‌کردمش

مرهم طلب نمود ز من ریش‌کردمش

با آنکه در زمان عذابم شبی نبود

امشب‌شکنجه از همه شب بیش‌کردمش

راز غم تو بر دل شب ساختم عیان

کز تیرگی خیال دل خویش‌کردمش

این چشم‌داشت دل که بجمعیتش رفیق

سازم مگر حواله به تشویش‌کردمش

گفتی چه کام داشت دلت تا کنم روا

کامی نداشت غیر تو تفتیش‌کردمش

چون دید جوش لشگر غم دل بسینه‌ام

پس بسکه ریخت من بحیل بیش‌کردمش

برخال او ز دانهٔ دل سوختم سپند

ایمن ز چشم زخم بد اندیش‌کردمش

از بس دوای مهر اثر داشتم دریغ

بیگانه بود درد بدل خویش‌کردمش

از راه شر بخیر شدم عقل را دلیل

هرچند گرگ خواست شود میش کردمش

زین بیش عشق بود ز او باش شهر وکو

سلطان ملک دل من درویش‌کردمش

«طالب» ز راه مهرو وفا دورگر بود

من سعی سعی کرده وفاکیش کردمش