بشب گشتهام شمع خرگاه خویش
بروزانه گم کردهام راه خویش
من آن تیره شامم که چون اژدها
ز غفلت فرو بردهام ماه خویش
بجرمی که از دوست غافل شدم
کشم خجلت از طبع آگاه خویش
کنون هر نفس دور از آن مار زلف
شوم طعمهٔ اژدر آه خویش
گسست از من و کاش بر زلف او
به پیوستمی عمر کوتاه خویش
از آندم که گردونم افکنده دور
چو چشم بد از روی دلخواه خویش
ز پیکان دل تا بسوفار لب
یکی تاوکم در جگرگاه خویش
ترنج کفم بود گم شد مگر
زنخدانش افتاده در چاه خویش
نیم کهربا در رهش چون شدم
ربایندهٔ جسم چون کاه خویش
چو او نیست همصحبتم زین سپس
من و صحبت آه جانکاه خویش
بدان کوی «طالب» رفیقم نشد
جداگشتم از بخت گمراه خویش