طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۶۰

جانها فدای سلسلهٔ زلف چون شبش

و آن خال گوشه‌گیر که گنجیده بر لبش

سیمرغ روح شیفتهٔ دام کاکلش

طاووس عقل فاختهٔ طوق غبغبش

مه ساختم بیک قدحش ور کند قبول

خورشید می کنم بدو جام لبالبش

آن جوهری که سفته عقیق دهان او

گوئی خیال نازک ما بود مثقبش

وردل کند شکار به گلگون می سوار

ای من فدای وسعت میدان مشربش

سر همچو گور باید و اینست بازیش

خون همچو آب نوشد واینست مذهبش

کوچک دلست زآن ننهد دل چو کودکان

با آنکه پیر عقل بود طفل مکتبش

خوش مینمایدش بسفر رنگ آفتاب

بر عارضی که سجده برد ماه نخشبش

در قالب نسیم در آیم چو بوی گل

شاید بدین وسیله توان شد مقربش

داندکه قدر گوهر دل در شکستنست

ورنه ز دل شکستن ما چیست مطلبش

بوی شراب شوق توام بر مشام زد

خشت دهان خم که مریزاد قالبش

«طالب» چو صحن معرکه چشم کند غبار

روزی که تونیا نکنم گرد موکبش