طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۵۵

طنبور سر بدامن مطرب کند خروش

چون کودکی که زار بنالد ز درد گوش

مطرب بدست مهر بنا گوش خاریش

شاید رود بخواب و بیاساید از خروش

لیک آن نوازشش ندهد سود واز لجاج

هر لحظه بیشتر شودش آن خروش و جوش

طفلست همچو دانه ز آسیب گوشمال

شوریده‌وار جسته ز خوابی بطعم لوش

اکنون لجاجش از ره بدخواب گشتن است

بدخواب گشته طفل ز رحمت شود خموش

سحر است این حدیث و مراورا تو ساحری

یا وحی منزلست تو این وحی را سروش

«طالب» عبیر نظم تو داروی بیهوشی است

کز نکهتش دماغ خرد می‌رود ز هوش