طنبور سر بدامن مطرب کند خروش
چون کودکی که زار بنالد ز درد گوش
مطرب بدست مهر بنا گوش خاریش
شاید رود بخواب و بیاساید از خروش
لیک آن نوازشش ندهد سود واز لجاج
هر لحظه بیشتر شودش آن خروش و جوش
طفلست همچو دانه ز آسیب گوشمال
شوریدهوار جسته ز خوابی بطعم لوش
اکنون لجاجش از ره بدخواب گشتن است
بدخواب گشته طفل ز رحمت شود خموش
سحر است این حدیث و مراورا تو ساحری
یا وحی منزلست تو این وحی را سروش
«طالب» عبیر نظم تو داروی بیهوشی است
کز نکهتش دماغ خرد میرود ز هوش