طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۴۹ - ۲

می حلالست در این فصل دلیرانه بنوش

گر ننوشی بسرکوچه بکاشانه بنوش

ما که رندیم قدح بر سر بازار کشیم

تو که در پردهٔ زهدی بنهانخانه بنوش

بدوجامت سرو دستار و خرد رفت بباد

که ترا گفت که می بامن دیوانه بنوش

باگل وشمع چه‌جوشی‌که ترافرمان‌داد

که برو خون دل بلبل و پروانه بنوش

نشنیدی مثل می زده را می «طالب»

چند مخمور نشینی دو سه پیمانه بنوش