تا چند بافسانه کنم روز شب خویش
رفتم که روم برسر عیش وطرب خویش
پنهان نه چنانم که توان یافت نشانم
تا چند بهرکوچه دوم در طلب خویش
می پر سخنم ساخته امیدکه ساقی
مهری بدهانم زند از خال لب خویش
گو عقد بنات فلکی دست مده زود
ما را گلهئی نیست ز بنت العنب خویش
بی بهره بود مرد هنر از هنر خود
شیرین نکندنخل دهان ازرطب خویش
فریاد که آن رشک مسیحا ز برم رفت
من ماندم وسوز نفس وتاب وتب خویش
گستاخ بصد لطف نهان تو نکردم
از دست بدینها نگذارم ادب خویش
بیگانهٔ خشم و غضبم کز تف غیرت
چون شعلهزدم سوختم اول غضب خویش
ذوق طلب آبحیات از دل ما رفت
بر یاد لبت بسکه مکیدیم لب خویش
خاموش نشین «طالب» بیحوصله تا چند
لاف از نسب خویش زنی وحسبخویش