نیست یکمو یم ز بس آشفتگی بر جای خویش
خویش را گم کردهام در کوچهٔ سودای خویش
بیدل و بیخویشم از من خویشتن داری مجوی
نی مرا پروای دل مانده است نی پروای خویش
دردحرمان بین که چون پویم ره شوقش ز ناز
پاسبان بر من گمارد تا ببوسم پای خویش
از خرابیهای سیل حرص بنیادم تر است
تا نسازم تکیهئی بر دیوار استغنای خویش
بی رخ آ نگل ز بس بکداختم بیم است بیم
کز کمال ضعف چون خاری روم در پای خویش
چند در دامان زلف او نشینی شرم دار
مرد آن میدان نئی بشناس ای دل جای خویش
آن شراب زعفران خاصیتم کز انتعاش
همچو گل درخندهآرم غنچهٔ مینای خویش
کارم اینست اینکه میدوزم بتار زلف آه
جامهٔ روز قیامت بر قد شبهای خویش
گر نیفتم «طالب» از اوج فغان معذور دار
بلبل مستم چنان باز آیم از غوغای خویش