طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۴۱

بنشین نفسی همدم دل محرم جان باش

لختی نه بر آئین جهان گذران باش

دور فلک است این بیک‌آهنگ نرقصد

گو روز دوی هم بمراد دگران باش

ای یافته ذوق طرب و چاشنی عیش

دامان می از دست مده گو رمضان باش

بی حسرت دیدار تماشا گل بی بوست

اسباب نگه جمع کن آنگه نگران باش

آرایش معنی چه بود نازکی لفظ

در نطق سبک‌روح‌تر از جوهر جان باش

خامش منشین شمع سحر نیستی ایدل

در ظلمت شب شعله برافروز جهان باش

دور است دل آزردن ز آئین مروت

گو تیغ زبان را اثر تیغ میان باش

تا چند کشی سرکشی از توسن امید

دستت بحنا نیست گلو گیر عنان باش

صد رنگ گل آویزهٔ دامان خموشی است

کفارهٔ گفتار گهی قفل زبان باش

ای آنکه چراغ دلت افسردگی آموخت

یکچند بخاکستر پرواز طپان باش

پیری گل کیفیت محرومی عشق است

معجون محبت خور و جاوید جوان باش

«طالب» ره مستان بحقیقت ره مستی است

گر با خبری در قدم بیخبران باش