گاه نظاره گل از چشم تر خود میپاش
چمنی چند براه نظر خود میپاش
با تذروان بلا شوخ شدی در پرواز
گرد آسودگی از بال و پر خود میپاش
شیوهٔ خضر ز گمراه نوازی دورست
کف خونی همهجا بر اثر خود میپاش
مرکز دایرهٔ ماتمیان باش بذوق
خاک این پیکر خاکی بسر خود میپاش
جوش زدگریه نئی کم ز سحابی «طالب»
جذب خون میکن و بر بوم و بر خود میپاش