طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۳۰

رفتم که داغ عشق نهم بر جبین خویش

آیات عقل محو کنم از نگین خویش

صد خشم و ناز ساخته در کار خود کنم

تا بوکه شاهدانه شود دلنشین خویش

کو جوش گریه‌ئی که زمانی هزار بار

چون آستین لاله کنم آستین خویش

هر دانه خوشه‌ئی شد و هر خوشه خرمنی

زین تخم غم که ریخت دلم در زمین خویش

من با عدوی دشمن خود دشمنم از آن

صد جای بسته‌ام کمر دل بکین خویش

صد خرمن فلک نستانم به نیم جو

مستغنیانه تا شده‌ام خوشه چین خویش

یک ره زبان بحرف هوس تر نکرده‌ام

چون با هزار لب نکنم آفرین خویش

«طالب» بعکس مذهب شیخان خودفروش

بر کفر خود لباس بپوشان نه دین خویش