طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲۲

کرده از بس پیرهن کسب لطافت از تنش

بی تأمل دیده نشناسد تن از پیراهنش

من کیم کزشرم قتل من سراندازد به‌پیش

هیکل خونم گرانی می‌کند برگردنش

چاک چون می‌افتد از دست جنون در نیم راه

می‌رباید از کف هم جیب و دامان منش

از چمن بی ذله‌کس بیرون نرفت ای دوستان

هر که دارد آستینی دست ما و دامنش

دیدهٔ جراح چون برزخم ناسورم فتاد

اشک خون دیدم که جاری شد ز چشم سوزنش

نور شمع زندگی از فیض عمر بی‌وفاست

وه چه شمعست اینکه دایم باد دارد در روشنش

شام بخت تیره روزان فتنه می‌زاید مدام

غالباً زلف تو یا چشم تو کرد آبستنش