طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱۳

بریز گل بگریبان و می بنوش امروز

که روز باده فروش است و گلفروش امروز

هوا ببین و قدح گیر و سوی دشت خرام

نه روز گوشه‌نشین است و خرقه‌پوش امروز

خوشست خاطر دانا چنانکه نوحهٔ زاغ

نوای فاخته میایدم بگوش امروز

چرا نرقصد آهو چرا نخندد کبک

نشاط میزند از کوه و دشت جوش امروز

چنانکه از اثر عیش همچو مرغ هوا

زدل بسوی زمان میرود خروش امروز

چنانکه مرغ کند قصد آب و دانه زشاخ

زچرخ میل زمین میکند سروش امروز

گنه بگردن من زاهد ار نگیرد جام

بزور خویش بریزید در گلوش امروز

بیک پیاله پر هوش را ز مجلس انس

برون کنند که نامحرم است هوش امروز

بیاد بزم شهنشاه دوش عیشم خوش

گذشت و میگذرد خوشترم ز دوش امروز

چو روز عیش و نشاطست نوش کن «طالب»

قدح بحکم شهنشاه جرم پوش امروز