طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱۰

هر شام خون خویش دلا در شفق مریز

گل نیستی گهی عرق وگه ورق مریز

ای رشک ماه عقد ثریا گسل مباش

گوهر بصحن باغ از این نه طبق مریز

ساقی رواج میکده می‌آیدت بکار

این کارخانه را ز نظام و نسق مریز

جزو تصورات تو ای عقل باطل است

زنهار در میانه ورقهای حق مریز

ای چشم ابر همت من مستحق شناس

سیم زکوة در کف نامستحق مریز

هان ای بنان عنان تراوش نگاهدار

گوهر فراخ زین قلم تنگ شق مریز

چون نقد جان عزیز بود نقد آبروی

تا باقی از حیات بود یک رمق مریز

چون نیست شعر تر رطب دلپذیر من

ای نوک خامه خون مرا بر ورق مریز

تابم بدل دهی وکنی منع آب چشم

در آتشم نشانی و گوئی عرق مریز

«طالب» چو نیست خواهش خاقانیت بطبع

آب رخ از برای و شاق و وشق مریز