بیکدل عالمی غم دارم و غمکین نیم هرگز
چو صبحم خندهرو باجبههٔ پرچین نیم هرگز
چهغمگر تلخکامم صبح و شام از زهر ناکامی
بکام تلخ بی یاد لب شیرین نیم هرگز
سر بالا روم چون شعله پستی بر نمیتابد
بدین سر زیر بار منت بالین نیم هرگز
سمومم لیک برگلهای داغ خود گذر دارم
وبال یاسمین و لاله و نسرین نیم هرگز
فقیهم نا مقید از چه میخواند چو میبینند
که من فارغ ز قید طرهٔ مشکین نیم هرگز
دمادم با می دیرینه مهرم تازه میگردد
ز یاران کهن بی بادهٔ دیرین نیم هرگز
نگردم رام با آرام «طالب» منکه چون آتش
هلاک اضطرابم مایل تسکین نیم هرگز