جانشدو ازدل نشد آشوب جانانم هنوز
خار خار عشق او باقیست در جانم هنوز
یاد رخسار توام صبح ازل در دلگذشت
بوی گل میآید از چاک گریبانم هنوز
تاشد آ نزلف مشوش روزگار آشوب من
گرد جمعیت نمیگردم پریشانم هنوز
تا گریبان وصال او رها شد از کفم
پنجهٔ الفت نزد خاری بدامانم هنوز
همتم بر نعمت فردوس استغنا زند
گرچه نشنیده است بوی بره بریانم هنوز
لایق هنگامهٔ شب زنده داران نیستم
آشنائی میدهد مژگان بمژگانم هنوز
اندک اوقاتیست کز مشق تأسف ماندهام
بهنگردیده است برلب زخم دندانم هنوز
زآن صف آهی که بستم شام هجرانش بچشم
سرد می آید خیابان در خیابانم هنوز
ناتمام آوردهایم ایمان بکفر زلف یار
گرچه داد کافری دادم مسلمانم هنوز
دایم کنج قفس بوده است «طالب» در نظر
دیده نگرفتست کامی از گلستانم هنوز