طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰۵

چه داری با دلم ای شب‌نما روز

دو رنگی بر طرف شب باش یا روز

نه برمن روز را رحمی نه‌شب راست

جدا شب میخورد خونم جدا روز

رمد زین شام ظلمت آشنا صبح

گریزد زین شب چون اژدها روز

کجا مجنون بناکامی کجا من

کجا شب در سیه بختی کجا روز

بروز از وعدهٔ وصل تو یابم

کنم شب را به ابرام دعا روز

تو نوری قدر ظلمت کی شناسی

که شب را شب شناسد روز را روز

ز بس در ظلمتم زین بخت شبرنگ

نمی آید به چشمم آشنا روز

شبم خوش باد در ایام آن زلف

که خفاشم نمی سازد مرا روز

گرم شب رو دهد وصلت خوشا شب

وگر روزم شود روزی خوشا روز

چو چرخ پیر زال غیرت اندیش

سر شب می‌کنم فریاد تا روز

تو حربائی و من خفاش «طالب»

ترا شب زنده میدارد مرا روز