طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰۳

در سخن چینی چو طفلان طبع را بدخو مساز

گوش را جاسوس راز هر پریشان گو مساز

هر که گوید نکتهٔ سر بسته‌ای غمازوار

خویش را باریک در فهمیدنش چون مو مساز

ظرف را دریا کن از وسعت چو عارف مشربان

گو بر او آرند صد عیب نهانت رو مساز

سازگاری پیشه کن شاید بسازد با تو چرخ

ور نسازد با تو از ناسازگاری گو مساز

تا نبینی زو وفائی دل بمهر کس مبند

حرز جان خویش را تعویذ هر بازو مساز

یکجهان بس نیست فرصت را میالا دست خویش

چون تو صد دریای صفرائی بیک لیمو مساز

یا ببین در هرچه پیش آید جمال کار خویش

یا جبین را صیقل آئینهٔ زانو مساز

چون مرض عشقست هان ای دل بکش دست از علاج

این گرامی درد را آلودهٔ دارو مساز

عشق را در سینه پنهان دار چون در نافه مشک

خویش را رسوا ببوی خویش چون آهو مساز

ریزهٔ عود قماری در دهان چون گل مگیر

جز بنام دوست کام خویش را خوشبو مساز

بحر نا پیموده معذوری باستظهار جوی

چون کنار بحر دیدی با لب هر جو مساز

چون سبوی می فرو بر جمله تلخیهای می

لیک «طالب» خویش را هرگز ترش ابرو مساز