طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۹۳

آمدی آتشفشان بنشین و بیباکم بسوز

گو بگیرد دامنت دودی چه خاشاکم بسوز

تا بروی خاک بودم سوختن از من دریغ

داشتی اکنون که مردم در ته خاکم بسوز

در میان آب و آتش سوختن خوش لذت نیست

برفروز از جام وزآن روی عرقناکم بسوز

راست ناید می‌کشیدن هیچ با ارباب شید

جا نمازم در شراب انداز و مسواکم بسوز

ساقیا میسوزدم این عقل واین ادراک خام

آتشی از باده پر کن عقل و ادراکم بسوز

برق خاشاکم شود اندیشه از دودم مدار

گرچه از سیلاب اشک خویش نمناکم بسوز

من کجا با آتش دل وز کجا قید لباس

شعله تاکی در قفس پیراهن چاکم بسوز

زادهٔ تاکم ندارم «طالب» از ادراک باک

گر نسوزم خرمن صد عقل را پاکم بسوز