راحت آید بدیار دل و برگردد باز
غم کند کوچ و پشیمان ز سفر گردد باز
روزگاریست که غم رفته به تسخیر دلم
وقت آن شد که بفتح و بظفر گردد باز
آستینی چو لب از خون جگر دارم خشک
امشب این گریه امید است که تر گردد باز
نامه بنویسم و خود از پی قاصد بروم
آن قدر صبر ندارم که خبر گردد باز
روزگاریست که دل از نظر دوست فتاد
باشد آن روز که منظور نظر گردد باز
کیست دل کو بفراقت بود آرام پذیر
گر بیا رفته ز کوی تو بسر گردد باز
طرف ابروی تو چون دست بمهر افشاند
عمر بگریخته چون نور بصر گردد باز
شکری کو شود از نسبت لعل تو شراب
چون برد نام دهان تو شکر گردد باز
دل که در آتش هجران تو شد باز آمد
که گمان داشت که این سوخته پر گردد باز
«طالب» از نیک و بد خلق مکن شکوه و شکر
کین حوادث بقضا و به قدر گردد باز