طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۸۸

گلستانی که من پروردم از مهرش بخون یکسر

گیاهش موی مجنونست و گل داغ جنون یکسر

جراحتهای عشقت چشمهٔ صد شعله را ماند

که صد سر از درون سینه دارد دوز برون یکسر

چه خلوتها که بازارش توانم داشتن اکنون

که در دل غوطه خوردم از سرشک لاله گون یکسر

ز لعلت باطل السحری گرفتم یاد چون دیدم

جهان از نرگس مست تو پر سحر و فسون یکسر

ز صحرای جنون گشتم شکار انداز چون «طالب»

که دشت عقل را پر دیدم از صید زبون یکسر