ز دیدنت شدم ای نازنین برنگ دگر
رخم برنگ دگر شد جبین برنگ دگر
زیک عتاب تو شاد، از یکی غمین گشتم
که آن برنگ دگر بود و این برنگ دگر
بود همیشه ز تأثیر آب دیده مرا
قبا برنگ دگر آستین برنگ دگر
کناره گیر شدم تا ز ژاژ خائی من
زمان زمان نشود همنشین برنگ دگر
ز رشک آن لب نوشین زمان زمان گردد
شکر برنگ دگر انگبین برنگ دگر
بر آن نسق نبود وضع روزگار که بود
زمان برنگ دگر شد زمین برنگ دگر