طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۷۸

ز دیدنت شدم ای نازنین برنگ دگر

رخم برنگ دگر شد جبین برنگ دگر

زیک عتاب تو شاد، از یکی غمین گشتم

که آن برنگ دگر بود و این برنگ دگر

بود همیشه ز تأثیر آب دیده مرا

قبا برنگ دگر آستین برنگ دگر

کناره گیر شدم تا ز ژاژ خائی من

زمان زمان نشود همنشین برنگ دگر

ز رشک آن لب نوشین زمان زمان گردد

شکر برنگ دگر انگبین برنگ دگر

بر آن نسق نبود وضع روزگار که بود

زمان برنگ دگر شد زمین برنگ دگر