طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۶۵

صبح دم زد سری ز خواب برآر

نفسی همچو آفتاب برآر

در خروش آی چون خروس سحر

ناله از جان شیخ و شاب برآر

تاب دل گر بسوخت آب سرشک

مژه بشکن بچشم و آب برآر

یار ساغر کشیده منتظر است

دست در دل بر و کباب برآر

هم ز شرح نسیم سنبل دوست

آتش از جان مشکناب برآر

مطربا خشک بیش از این منشین

نغمه‌ای تر از رباب برآر

چون عقیق لبش بدست آری

بمکیدن از او لعاب برآر

گل بشرم اوفتاده از رخ دوست

بیکی جامش از حجاب برآر

بر زبان آر نام عشق ز فیض

چشمهٔ کوثر از شراب برآر

امن کن خاطر از عداوت عشق

شهر دل را ز انقلاب برآر

ترک من کلبه‌ایست بر سر راه

لحظه‌ای پای از رکاب برآر

تا توانی بسوزن مژگان

خار پائی پی ثواب برآر

بحر صبری منال فاش چو موج

آه در پرده چون حباب برآر

کعبهٔ وصل دوست در نظر است

مرغ شو شهپر شتاب برآر

خوی فشان کن گل عذار ز شرم

عرق از شیشهٔ گلاب برآر

ای معلم بفکر نقطه و خط

سیر گشتی سر از کتاب برآر

هان دل از خشت توبه وز گل غدر

راه کردار تا صواب برآر

عیب بینی جنایت نظر است

دیده را غسل اجتناب برآر

ایدل امشب گلوی ناله بگیر

عرشیان را ز اضطراب برآر

بر رخت بسته شد دلا در فیض

یار بی بهر فتح باب برآر

مار مشکین او بمهرهٔ دل

رام گردان ز پیچ و تاب برآر

رو بفتراک نیستی زن دست

خر مستی از این خلاب برآر

امشب ایدیده خوی طوفان گیر

گرد ازین عالم خراب برآر

«طالب» از قلزم سفینهٔ نظم

جهد کن گوهر خوشاب برآر

باقی از زهره‌ای خویش بشوی

رقمی چند انتخاب برآر