طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۶۳

چه سان سنجم بآن زلف دوتا عمر

رسا زلف تو و من نارسا عمر

نبینم تیز در زلف تو ترسم

تراکوته شود زلف و مرا عمر

ترا عمری و ما را نیز عمریست

تفاوتها بود از عمر تا عمر

بما بگذشت عمری دور از او لیک

ندانستیم کآن روز است یا عمر

عروس عمر را پیرایه عیش است

وگرنه نیست فرق از مرگ تا عمر

جدا زآن نوش لعل چاشنی گیر

چشیدم هیچ لذت نیست با عمر

مگر عمری دگر باشد نهانی

وگرنه نیستند این عمرها عمر

بتقریبی که از من رفت برباد

بسر گردانیم چون آسیا عمر

بگو سیل و بگو باد و بگو برق

مخوان این عمر را بهر خدا عمر

زبس برخلق ناخوش گشته ایام

بگوش از کس نیاید ای خوشا عمر

مگر یا بیم زلف او بشبگیر

گره کردیم بر زلف صبا عمر

بزلفش عمر می سنجیم اما

کجا زلف دراز او کجا عمر

نمیآید جواب افسوس هر چند

بعمر رفته میگویم بیا عمر

بصحرائی گذر دارم که چون می

فزاید آب او عمر و هوا عمر

من و دل هر دوکم عمریم گوئی

شراری داد در مردن بما عمر

مرا آخر بچندین پارسائی

رسانیدی بگوش مرحبا عمر

بماهم چند روزی میتوان ساخت

کم از گل نیستی ای بیوفا عمر

دلم را مار زلفش داده تعلیم

بسر بردن بکام اژدها عمر

یکی پرتو گزین ای روز با روز

یکی لذت پذیر ای عمر با عمر

ببین چون میرود گستاخ گستاخ

صبا را بسته بر بند قبا عمر

اگر بیگانه از رسمم مبین دور

که با دانش نگردد آشنا عمر

وگر آیین شهرم نیست معذور

که ضایع کرده‌ام در روستا عمر

مگر از رفتنم آگه نگشتی

ندارد عمر من آواز با عمر

دم صبحست بگشا دیده «طالب»

چه غافل گشته‌ئی بگذشت ها عمر

پس آنکه بهر آن فرزانه دستور

بصد دست دعا خواه از خدا عمر