دلم نمیکشد از کوی او بجای دگر
سرم نمی طلبد سایهٔ همای دگر
هوای آن چمنم بس موافق افتادست
کجا روم که نمیسازدم هوائی دگر
بخاک پای تو چشم امیدها دارم
مباد قسمت این دیده توتیای دگر
بجز تو گر سر همت بکس فروآرم
چنان بود که شوم بندهٔ خدای دگر
نوای مدح تو درد منست چون «طالب»
مباد بلبل نطق مرا نوای دگر