طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۳۲

آنروز تیغ فتنه وداع نیام کرد

کآن چشم مست زهر تغافل بجام کرد

نگشوده در بروی سحر هر که صبح خویش

در سایهٔ حمایت زلف تو شام کرد

درخون دل از خدنگ نگاه تو می‌طپید

ناگه رسید غمزه و کارش تمام کرد

زین پیش جستن دل احباب خاص بود

این لطف را نوازش چشم تو عام کرد

این فخر بس مراکه چو پیدا شوم ز دور

شادی کنان غم تو برویم سلام کرد

لبریز شد ز داروی بیهوشیم دماغ

چون عطر سنبل تو گذر برمشام کرد

از راه نوش نیش زدن رسم تازه‌ایست

این شیوه را لب تو ندانم چه نام کرد

ای‌دل به سبزه رام نمی‌گردد آن غزال

شاید به بخت سبز توانیش رام کرد

صاحبدلی بساز بمحنت که روزگار

بر اهل دل نمکچش راحت حرام کرد

من درد برگرفتم و درمان گذاشتم

«طالب» دل تو میل بسوی کدام کرد