طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۳۱

گل پرده بروی تو گشودن نتواند

مه سر بکف پای تو سودن نتواند

بی‌رخصت لعل لب او صیقل ساغر

زآئینهٔ دل زنگ زدودن نتواند

در مرتبهٔ یایه فزاید ز فلک قدر

بر پایهٔ حسن تو فزودن نتواند

دفع نم چشمم نکند تاب رخ یار

خورشید عرق خشک نمودن نتواند

«طالب» ز بس افسردگی جذبه عجب نیست

گر کاهربا کاه ربودن نتواند