طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۲۹

شتاب اشک من سیماب را شرمنده میسازد

شکست رنگ من مهتاب را شرمنده میسازد

بمخموری هم از کیفیتی خالی نیم هرگز

خمارم مستی احباب را شرمنده میسازد

ز برگ عیش خالی با خیالش خلوتی دارم

که صد بزم تمام اسباب را شرمنده میسازد

عروس آرائی غم را زاشک لاله‌گون دارم

سفیدآبی که صد سرخاب را شرمنده میسازد

ز باران سرشکم خاک شد نمناک تا جائی

که در فیض رطوبت آب را شرمنده میسازد

ز بس گردید خشک از تاب دل نایاب شد اشکم

چو پایابی که صد غرقاب را شرمنده میسازد

بچشم از یاد آن لب شد چنان میداریم شیرین

که با چندین حلاوت خواب را شرمنده میسازد

بتأثیر فغان هرگه که ناخن میزنم بر دل

خراش ناله‌ام مضراب را شرمنده میسازد

باستغنا چو میآید برون از پرده ماه من

شکوهش مهر عالمتاب را شرمنده میسازد

چو باچشم گل افشان دامن کهسار می‌گیرم

سرشکم لالهٔ سیراب را شرمنده میسازد

چو می‌آید بمسجد روبروی قبله‌آن دلجو

خم ابروی او محراب را شرمنده میسازد

چو بسمل می‌طپد از حد فزون در خاک و خون «طالب»

طپیدن های او قصاب را شرمنده میسازد