چو عشق آید کجا آثار عقل ذو فنون ماند
بلی سیلاب چون زور آورد خاشاک چون ماند
ز خویش عاقلان پرواز گیرند از سر کویش
همین من مانم و پیراهنم لختی جنون ماند
دردل بازدارم روز و شب چون دیدهٔ حسرت
که ترسم چون بیندم ناگهان دردی برون ماند
چه سان بیگم کنم کز گریه هر جا لحظهئی مانم
ز دل پر گالهٔ آنجا زمن در خاک و خون ماند
بدین اشک دمادم چون زیم در حیرتم «طالب»
چراغی را که روغن آب باشد زنده چون ماند