طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۲۰

می بنرخ عقل و جان رندان می‌کش می‌خرند

می‌فروشند آبروی خویش و آتش می‌خرند

گرچه آتش را خریدن نیست مشتاقان بجان

آتش بیدود یعنی صاف بی‌غش می‌خرند

بیدلان آسایش جان می‌فروشند و به عجز

مایهٔ تشویش ز آن زلف مشوش می‌خرند

هندوی چشم کمان‌دار ترا ترکان چین

جان و دل قربان‌کنان تیری ز ترکش می‌خرند

محو کن نقش فریب از دل که در بازار عشق

ساده لوحی به ز دیوار منقش می‌خرند

دور از او ناخوشدلی دارم که می‌گردد دلیل

سوی بازاری مرا کانجا دل خوش می‌خرند

«طالب» ار مردجفائی از دل سودا درآی

کاندرین بازار جان‌های جفاکش می‌خرند