تاوک طعنه دلم چند بجان اندازد
دیده تا کی برخم آب دهان اندازد
متحیر شود و رفتنش از یاد رود
سرو او سایه چو بر آب روان اندازد
چون به تهدید دهد ابروی او جنبش تیغ
ماه نو بیند و از سهم کمان اندازد
از کمینگه بسوی لشکر دلها نگهش
که خدنگ افکند و گاه سنان اندازد
دل «طالب» فکند سوی فلک شعله آه
همچو تیری که قضا سوی نشان اندازد