طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۱۶

تاوک طعنه دلم چند بجان اندازد

دیده تا کی برخم آب دهان اندازد

متحیر شود و رفتنش از یاد رود

سرو او سایه چو بر آب روان اندازد

چون به تهدید دهد ابروی او جنبش تیغ

ماه نو بیند و از سهم کمان اندازد

از کمینگه بسوی لشکر دلها نگهش

که خدنگ افکند و گاه سنان اندازد

دل «طالب» فکند سوی فلک شعله آه

همچو تیری که قضا سوی نشان اندازد