طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۱۳

سایه از خورشید نشناسم که نورم برده‌اند

روشنی یکباره از شمع شعورم برده‌اند

هیچ کامی را نمی‌یابم ملاحت در مذاق

اختران گوئی نمک از بخت شورم برده‌اند

جورها را کرده‌ام برخود گوارا چون کلیم

چون کنم فرعونی از طبع غیورم برده‌اند

عاجزم عاجز کمان درد نتوانم کشید

چون کشم کو بازوی صبرم که زورم برده‌اند

نی شعورم مانده در سر نی غرورم در دماغ

کج کلاهان با شعور از سر غرورم برده‌اند

کشته‌اند از تیغ هجر آنگاه زارم کشته‌اند

برده‌اند از ملک صبر آنگاه دورم برده‌اند

ناتوانم دور ازو زآنسانکه چون در پیکرم

بنگری گوئی مگر صدره بگورم برده‌اند

با دمی عنبر شمیم آن مجمرم کارواح قدس

قوت روح وقوت عقل از بخورم برده‌اند

در دلم صد گونه آشوبست برلب بهر عشق

محشر دردم ولی دردا که شورم برده‌اند

نی بغم شادم نه در شادی غمین «طالب» دریغ

چاشنی از ماتم و لذت ز شورم برده‌اند