نشان قتل من از تیغ جور او نرود
حناست خون من از کف بشستشو نرود
بروی یار نیارم ز رفتهها سخنی
که از حجاب آب و عرق فرو نرود
بکوی دوست که بس آرزو دراوشد خاک
دمی مباد که جوئی ز آب رو نرود
سفال تشنه هم از باده بهرهای دارد
ز حرص مشرب ما ظلم برسبو نرود
جدائی از غم دلدار چون کنم هیهات
مرا که بی غم او آب در گلو نرود
چنانکه قبلهنما سمت قبله جوید و بس
دلم بجز طرف او بهیچ سو نرود
کند زبخت من از زال روزگار خضاب
دگر سیاهیش از موی همچو رو نرود
برفت بوی شهادت ز تربتم «طالب»
ولی ز روی دلم رنگ آرزو نرود