طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۹۵

نشان قتل من از تیغ جور او نرود

حناست خون من از کف بشستشو نرود

بروی یار نیارم ز رفته‌ها سخنی

که از حجاب آب و عرق فرو نرود

بکوی دوست که بس آرزو دراوشد خاک

دمی مباد که جوئی ز آب رو نرود

سفال تشنه هم از باده بهره‌ای دارد

ز حرص مشرب ما ظلم برسبو نرود

جدائی از غم دلدار چون کنم هیهات

مرا که بی غم او آب در گلو نرود

چنانکه قبله‌نما سمت قبله جوید و بس

دلم بجز طرف او بهیچ سو نرود

کند زبخت من از زال روزگار خضاب

دگر سیاهیش از موی همچو رو نرود

برفت بوی شهادت ز تربتم «طالب»

ولی ز روی دلم رنگ آرزو نرود