با اجل بیتو مرا دوش کشاکشها بود
زین طرف لابهگری زآن طرف استغنا بود
همه شب از غم هجران تو میرفت حدیث
و آنچه در یاد نگنجید غم دنیا بود
دل نشد کامروا در شب زلفت هرچند
شب زلفت بدرازی چو شب یلدا بود
دوش بیشمع رخت مجلس ما نور نداشت
خانه تاریکتر از دیدهٔ نابینا بود
شیشهٔ صبر مرا سنگ غمت زود شکست
من تنگ حوصله و ناز تو بیپروا بود
گر نگنجید بظرفم غم او خورده مگیر
من یکی قطره و سامان غمش دریا بود
بود با غیر نهانی همه لطفش «طالب»
آن قدر بود که روی سخنش با ما بود