روان سویم نگاهی چون بچندین ناز گرداند
فرستد غمزه را گر نیم راهش باز گرداند
صبا برسنبلش گستاخ نتواند ز مخموری
که زلف خویش را فارغ ز دست انداز گرداند
فزون شد ناتوانی در هوایش چشم آن دارم
که با مرغ نگاهم ضعف هم پرواز گرداند
بزاری و نزاری عود غم را ثار میشایم
سپهرم کاشکی ابریشم این ساز گرداند
ببزم غمزه نگشایم ز لب مهر فغان ترسم
که حیرت سازها را جمله بیآواز گرداند
نمیبینم نشانی غیر محرومی که در بزمت
مرا از عشق بازان دگر ممتاز گرداند
دل محنت پسندت رازدار عشق شد «طالب»
مباد آسودهئی را محرم این راز گرداند