تو چون مجلس فروزی ماه نو عزلت گزین گردد
بگذارد شمع بزمافروزی و خلوت نشین گردد
بدین سامان خوبی چون نمائی عرض محبوبی
بگرد خرمنت صد خرمن مه خوشه چین گردد
چو جای خویش در کنج دهانت گرم بینند
روا باشد که شیرینی جدا از انگبین گردد
ملالم گر برد سوی چمن پیغام دلتنگی
شکنج خنده بر رخسار گل چینجبین گردد
شکست زلف دایم دیده آن بدخوشکست دل
اگر بیند پشیمان از شکست آستین گردد
چو جرم عاشقان سازد رقم از اشک معشوقی
قلم شمشیر در دست کرام الکاتبین گردد
یکی سر چشمهدان شیرین نمای تلخ راحت را
که هر کس آب آن سر چشمه نوشد نازنین گردد
مرا باغیست نامش خاطر غمگین که گر شادی
گلی زان بوستان بر سر زند اندوهگین گردد
غرض عشقست گر جسمم خلالی گشته معذورم
کسی را کانچنان خاری خلد در دل چنین گردد
باب و رنگ نظم «طالب» آن شایستگی دارد
که لعل نکته پرداز ترا نقش نگین گردد