طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶۱

صرفه در خاموشیست ای لب ره گفتار بند

گفتها را هم دری بر رخ ز استغفار بند

لال باش ای نکته‌دان یعنی براحت یار باش

لب ببند ای بذله‌گو یعنی در آزار بند

من گفتم بلبلی، بلبل بآسایش خوشست

طبع گل از خود مرنجان رخنهٔ منقار بند

باغبان صد چشم نامحرم بروی گل مدار

رنجش بلبل همی‌خواهی در گلزار بند

در کمینگاه کمانداران چه منزل کرده‌ای

بار بند ای غافل از تیر حوادث بار بند

گر دلت را نیست با نالش رهی از راه ضعف

استخوان سینه بر هم همچو موسیقار بند

رخنهٔ تسبیح اگر اینست در قاموس شرع

مو بمو بشمار و بر هر موی صد زنار بند

شاهبازی چون نظر داری شکار خود مگیر

وه که گفتت پای چرخ و باشه و شنقار بند

نی زغن نه کرکس دنیای شومنت پذیر

وه که گفتت روح صافی بر تن مردار بند

تا چه بی باکان خدنگ نازت از دل بگذرد

حلقه کن هر تار زلف خویش و بر سوفار بند

تاکی از وسواس شیطانی پذیری نقش غیر

ای دل از آیینه‌ای کم نیستی زنگار بند

ایکه داری گرم از سودای منصوری دماغ

سر بدست خود بدار آویز و دل در دار بند

از زبان مار دارد زلف او «طالب» نشان

وه که گفتت رو دل خود در زبان مار بند