طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۵۰

کشته گر زندهٔ تیغ تو شود جا دارد

که دم تیغ تو فیض دم عیسی دارد

جور کن جور که عاشق نکند شکوه ز جور

زین میندیش که امروز تو فردا دارد

گرچه من خاک رهم غافل ازین خاک مباش

که چو آتش همگی میل بیالا دارد

دامن وصل ترا دست کسی محرم نیست

هر که مجنون تو شد دامن صحرا دارد

گرچه طفل است سرشک من بیگانه ز عشق

سر نپیچد ز ره شوق تو تا پا دارد

نه همین دود جگر باعث رسوائی ماست

(مشک را هم جگر سوخته رسوا دارد)

چون کند وصف لب لعل تو « طالب » هیهات

ما گرفتیم که اعجاز مسیحا دارد