مرا که خسته دلم طبع نیز بسته بود
سخن شکسته دهد روچو دل شکسته بود
نفس گسسته و مجروح و مضطرب حالم
چو صعوهئی که ز دست عقاب رسته بود
بسال و ماه رسد روزیم ز خوان وصال
که عیش عاشق درویش جسته جسته بود
بجمع تفرقه تن در دهم نه به ز گلم
که گه ورق ورق و گاه دسته دسته بود
نشسته زیر سپهرم بصد کدورت دل
چو درد می که بته شیشهئی نشسته بود
فغان من خفقانآور است وقت صبوح
رواست گر نفس صبح من گسسته بود
ز طبع خستهٔ من عذر خامشی مپذیر
سخن گره نگشاید چو طبع بسته بود
هر آنکه فال گشاید بروی می « طالب »
چو فال او همگی حال او خجسته بود