طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۲۵

چو دید زهر فراق تو طعم جان گردید

حیات تلخ‌تر از عیش دوستان گردید

که شد سبک ز نظر همچو نور دیده مرا

که جان ز رفتن او بر تنم گران گردید

چو دید ذوق لبت سالها قناعت کرد

گلوی تشنه آبی که در دهان گردید

خمار می‌کشدم ساقیا مرا در یاب

که از فسردگیم مغز استخوان گردید

ندیده زلف تو دل را بسینه الفت بود

چو دید دام تو بیزار ز آشیان گردید

چنان ز گریهٔ گرمم زمین بجوش آمد

که خاکها همه چون آبها روان گردید

سفال پارهٔ «طالب» که بوی درد نداشت

کنون سرآمد دلهای خونچکان گردید