طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۲۳

باز نیش مژه برگرد جگر می‌گردد

باز دل بر مژه می‌آید و بر می‌گردد

باز در فکر پریچهره نگاری بخیال

خیل خیل ملکم پیش نظر می‌گردد

فارغم گرچه شب هجر دراز آهنگست

که بیک نالهٔ من شام و سحر می‌گردد

گرچه بی‌منت می روی تو باغست و بهار

لیکن از باده گلستان دگر می‌گردد

سخن از دل همه چون زهر گر آید بزبان

میرسد چون بلب یار شکر می‌گردد