طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۲۱

هر کس بغلط در صدد یاری من شد

چون دیدمنم سیر ز غمخواری من شد

خوارم بنظر ها همه از بسکه عزیزم

فریاد که عزت سبب خواری من شد

زان چشم سیه بر سرم افتاد هوائی

تأثیر هوا باعث بیماری من شد

چون ذوق گرفتاری من بود بدامش

سیمرغ گرفتار گرفتاری من شد

فرمان طلب خواست نویسد سوی من یار

ناگاه بدستش خط بیزاری من شد

«طالب» نفس سرد تو مستی ز سرم برد

این باد خنک مایهٔ هشیاری من شد