طالب آملی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۱۶

تمام شب دلم افسانهٔ خیالش خواند

ز لوح سادهٔ خود نقش خط و خالش خواند

غرور حسن ندانند گذشت پنداری

بلوح چهره خود ابجد جمالش خواند

نیاز دل بپذیرفت چون ز لوح جبین

نهفته باز رقمهای انفعالش خواند

دلم سبک چو بسنجید محنت شب و روز

اگرچه بود یکی شب هزار سالش خواند

چو عمر باز چه کوتاه گشت طرهٔ یار

مگر بریده زبانی شب وصالش خواند